سلام
چهارشنبه روز دوازدهم بهمن بود ـ روز ورود حضرت امام به ميهن . البته من از اون ايام چيزی يادم نمياد ولی خب توی سال های بعد از انقلاب که کم کم سن ما بالاتر رفت و چيزی حاليمون شد بيشتر باهاش خو گرفتيم . خانواده هم خيلی تاثير گذار بود . برادرای بزرگترم که خودشون توی جريان انقلاب بودند و با دوستاشون همراه انقلاب بودند ، هم بی تاثير نبودند .

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
سه شنبه رفتم اداره . از طرف گروه آموزشی می خواستيم بريم بازديد از يکی از مدارس منطقه . ساعت حدود نه و نيم بود که رسيديم به مدرسه ـ درست زنگ تفريح بچه ها . البته من قبلا از همکارام که توی اون مدرسه درس می دادند توصيف بچه های اون مدرسه رو شنيده بودم . بايد از حياط رد می شديم که به دفتر مدرسه برسيم . دانش آموزان هر کدوم يه چيز می گفتند . يکی سلام می کرد و منتظر مي ماند که برگردی و مسخره ات کنه ، يکی ديگه به کيف ما گير می داد و يکی به هيکل و تيپ و ...
خلاصه به سلامت به دفتر مدرسه رسيديم . از معلمان ادبيات کسی نبود و من هم فقط يه بررسی کوچيکی کردم و مشغول نگاه کردن به سوالات امتحانات نوبت اول شدم . کارم که تمام شد ، رفتم توی راهروی مدرسه و به تابلوها و اطلاعيه های روی ديوار نگاه می انداختم . يکی از کلاس ها هنوز معلم نداشت . بچه ها خيلی سر و صدا می کردند و اعصاب آدم را به هم می ريختند .
نزديک در کلاس شده بودم که معلم کلاس از توی دفتر در آمد و وقتی ديد جلوی در کلاس هستم ، فکر کرد می خوام برم توی کلاس . خيلی تعارف کرد که برم توی کلاس و من گفتم مزاحم کلاس تون نميشم . ايشون در جوابم گفتند که مزاحمت چيه ، بفرماييد . من که در معذوريت قرار گرفته بودم قبول کردم و رفتم توی کلاس . صلوات اول کلاس بچه ها و مسخره کردن يه عده از بچه ها با هم قاطی شده بود . بعدش هم يک سکوت کوتاه و شروع دوباره ی حرف ها و شيطونی مجدد بچه ها .
قصد نداشتم عصبانی بشم ولی برای اين که بچه ها رو ساکت کنم بايد يه کاری می کردم . دادی زدم سر بچه هايي که سر و صدا می کردند . خلاصه داد زدنم جواب داد و بچه ها ساکت شدند . از چند نفری درس پرسيدم . البته زياد بلد نبودند . توضيح مختصری راجع به موضوع دادم . دوباره پرسيدم و تقريبا ياد گرفته بودند . ديگه از شلوغ کاری اول زنگ خبری نبود . بعد از اين که کارم تمام شد ، از بچه ها خواستم يه کتاب به من بدهند تا روخوانی کنيم که کسی نداشت ـ البته حق با اونا بود چون اون روز توی برنامه فارسی نداشتند . يکی دو نفر از حفظ شعر خوندند . من هم برای آخر کلاس گفتم حالا من برای شما شعر می خونم . توی کتاب فارسی دوم راهنمايي شعری از شاهنامه است با عنوان " نخستين جنگ رستم " . شروع کردم به خوندن شعر البته به صورت آواز و شاهنامه خوانی . کلاس ساکت ساکت شده بود و همه با تعجب نگاه می کردند . شعر که تمام شد بچه ها شروع کردند به دست زدن . يکی از بچه ها گفت که محرمه . بعد بچه ها صلوات فرستادند . و با گفتن " دوباره دوباره " مرا مجبور کردند که يه قسمت ديگه ی اين درس را هم بخوانم . موقعيت را مناسب ديدم و کمی باهاشون صحبت کردم . گفتم که هر کس به اندازه ی احترامی که به ديگران می گذاره از ديگران احترام می بينه . حرفای من که تمام شد بچه ها صلوات فرستادند و من از کلاس بيرون آمدم .
بازديد ما تمام شد و ما داشتيم برمی گشتيم . زنگ تفريح دوم شده بود. بچه ها توی حياط بودند . ولی با اول بازديد ما فرق می کرد . بچه هايي که توی کلاسشون رفته بودم ، دورم را گرفتند و خيلی خوشحال و راضی بودند و با احترام برخورد می کردند . من هم بهشون قول دادم اگه دوباره موقعيت شد به مدرسه و کلاسشون برم .
احساس خوشايندی به من دست داد . تصميم گرفتم به شما دوستای خوبم هم بگم .
خوش باشيد .
تا به زودی
