تبليغاتX
دل نوشته های یک معلم - من و حسن و عید غدیر
سلام

قبلا از دانش آموز شیطونم براتون گفتم .

یه روز قبل از عید غدیر بود که مدیرمون اومد و گفت برای عید غدیر مراسم گرفتیم . اگه برنامه ای داشتید میتونید به بچه ها بگید که اجرا کنند . ما که آمادگی قبلی نداشتیم به طور کاملا اتفاقی توی کلاس اول رفتم و به دانش آموزا گفتم کی میتونه نمایش بازی کنه . تعدادی از بچه ها دست بلند کردند و این حسن شیطون ما هم توی اینها بود . مسئولیت این نمایش رو به عهده ی حسن گذاشتم و رفتم بیرون . شاید ۵ دقیقه هم نگذشت که حسن اومد و گفت ما آماده ایم . اولش تعجب کردیم که چطور این قدر زود آماده شدند و بعد به همکارای دیگه ام هم گفتم بیان توی کلاس تا نمایش بچه ها رو ببینیم .

 نمایش بچه ها اجرا شد (به بهترین شکلی که میتونست ) . من هم خیلی خوشحال بودم . همکارامون باور نمی کردند که من با اونا کار نکرده باشم و خودشون این طور بازی می کنند .

نمایش توی مدرسه به بهترین نحو برگزار شد و من خیلی خوشحال بودم . البته به استعداد حسن شیطون خودمون هم پی بردم . قصد کردم اونو با یه مرکز آموزش بازیگری آشنا کنم . شاید هم خودم به فکر ساختن یه فیلم کوتاه با کمک اون بیفتم . برامون دعا کنید .

حسن پسر شیطونیه که من از شیطنتش خیلی خوشم میاد ( برخلاف خیلی از همکارای دیگه ام ) . حسن پدر هم نداره و با مادر و یه خواهر معلول زندگی می کنه . خیلی دلم میخواد از زندگیشون سر در بیارم و به هر نحوی شده کمکش کنم تا درس رو رها نکنه ...  

خوش باشید .

نوشته شده توسط علی منصورسمائی در سه شنبه چهارم بهمن 1384 ساعت 22:12 | لینک ثابت |
JavaScript Codes