یه خاطره از دوران تحصیل
مدرسه مون دو شیفت بود و شیفت های بعد از ظهر نمی شد توی زمستون بدون برق زنگ آخر رو سر کرد . یعنی تاریک می شد و
بچه ها برای فرار از کلاس و تعطیل شدن مدرسه فکرای مختلفی به سرشون می زد . یه وقت کنتور مدرسه رو قطع می کردن ، یه وقت ناز معلم رو می کشیدن و .. هزار جور نقشه و کلک دیگه . یه روز یکی از بچه ها گفت من یه راه حل جدید کشف کردم که عمرا بتونن کشفش کنن . همه منتظر راه حلش بودیم که گفت باشه برای زنگ آخر . همه مون منتظر شدیم که زنگ آخر بشه تا ببینیم نقشه اش چیه . انتظار ما به سر رسید و زنگ آخر شد دیدیم لامپ کلاس رو در آورد و یه سکه ی یک تومنی ( وای تعجب نکنین همون 10 ریالی که خیلی از شما ها ندیدین ، نه دیدین یادتون نمی یاد !!!) داخل سرپیچ گذاشت و لامپ رو بست . وقتی کلید برق رو زدیم کنتور برق پرید . کل مدرسه به تکاپو افتاد که ببینند ایراد از کجاست یه کمی معطل می شدیم ولی می دونستیم به این زودی این قضیه لو نمیره . اون روز تعطیل شدیم . چند روز دیگه هم تونستیم با این نقشه مدرسه رو تعطیل کنیم که بالاخره یه روز یه دوست نابابی پیدا شد و قضیه رو لو داد و ما را که داشتیم درفقدان علمی که این معلمای دلسوز به ما آموزش می دادن هلاک می شدیم ، نجات دادند !!!
امیدوارم آموزنده بوده و خوشتون اومده باشه !!!
