تبليغاتX
دل نوشته های یک معلم -

به نام خدا

سال تحصیلی قبل مجبور بودم . خب خیلی اصرار داشتند ؛ قحط الرجال شده بود. مدیر قبلی مون استعفا داده بود و کسی از همکاران مدرسه هم مدیریت رو قبول نمی کرد. یعنی اگه قبول نمی کردم باید یکی از بیرون می اومد و مدیر می شد. همکاران مدرسه هم برای این که جو صمیمی مدرسه از بین نرود ، خیلی اصرار کردند که مدیریت را قبول کنم. بالاخره موفق شدند. مدیر شدم .

خودمونیما مدیر بودن هم دنیایی داره دیگه. دوستی های واقعی رو بهتر میشه شناخت . بعضی ها احترام گذاشتنشون بیشتر شد. من همون آدم بودم ولی بعضی از همکارامون نه من رو همون آدم قبلی می دیدند و نه خودشون آدم قبلی بودند. ولی معلم بودن یه چیز دیگه است. باید معلم باشی و بفهمی. بگذریم ... به هر حال با تمام فراز و نشیب هایش گذشت. الحمدلله رب العالمین

می خوام زیاد طولانی ننویسم که حوصله کنید و بخونید . منتظر مطلب بعدی با عنوان«  شورای دانش آموزی مدرسه » باشید.  

نوشته شده توسط علی منصورسمائی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 4:52 | لینک ثابت |
JavaScript Codes