به نام خدا
سرت را که بلند می کنی تا به بالاترین نقطه ی آن نگاهی بیاندازی ، گیج می شوی . ماشاءالله ... دیگر شهر پر شده از این مکعب های جور واجور . انگار قوطی های کبریت را یکی یکی روی هم گذاشته باشی . بستگی دارد قوطی ها را چطور بگذاری . بعضی ها دوست دارند قوطی ها را طولی روی هم بگذارند ، بعضی ها عرضی . بعضی ها هم اصلا قوطی کبریت را دوست ندارند ؛ چه طولی باشد و چه عرضی . و بعضی ها ...
بعضی ها اصلا قوطی کبریت ندارند . خوش به حالشان . مجبور نیستند زندگی در قوطی کبریت را تحمل کنند . هر وقت دلشان می گیرد ـ که بگو کی دلشان نمی گیرد ـ می توانند سر بلند کنند و به آسمان نگاه کنند .
نمی دانم چرا هر وقت به آسمان نگاه می کنم دلم می گیرد . شاید یاد تو می افتم که همیشه سقف بالای سرت ، آسمان است .
نوشته شده توسط علی منصورسمائی در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 15:1 | لینک ثابت |

