تبليغاتX
دل نوشته های یک معلم
دل نوشته های یک معلم
دلم میخواد اون چه که دیدم بهتون بگم
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
رودکی ...  

به نام خدا

بچه ها عادت کردند به آواز خوندنم سر کلاس . شعرهای درس رو همیشه با آواز می شنوند . امروز کمی بی حال بودم چون سرما خورده بودم. قصد نداشتم این شعر آخر کتاب رو با آواز بخونم ولی بچه ها نگذاشتند. شروع کردم به  خوندن.

تا جهان بود از سر آدم فراز                        کس نبود از راز دانش بی نیاز

...

...

 

شعر که تمام شد کمی درباره ی رودکی صحبت کردم. یکی از بچه ها از نابینا بودن رودکی پرسید و ...

ناگهان یکی از بچه های کم حرف کلاس ، بی مقدمه گفت : « رودکی در کودکی می خورد آدامس ، می زد بالانس » و خنده ی بی وقفه ی دانش آموزان کلاس ...

 

تا به زودی