تبليغاتX
دل نوشته های یک معلم

به نام خدای بزرگ و مهربون

سلام

اولش بگم که امروز امتحان داشتم و دیر کردن من در نوشتن مطلب جدید و نظر دادن توی وبلاگ شما دوستای خوب رو به بزرگواریتون ببخشید .

اما ادامه ی ماجرا ....

قصد کردم شب به خونه شون زنگ بزنم و با باباش صحبت کنم . مدیر مدرسه و مشاور اداره مون که قبلا از همکارای مدرسه ی خودمون بود  و علیرضا رو هم می شناخت ، پیشنهاد کردند که بهترین راه اینه که بریم تا اون روستا و خونه شون و حضوری با باباش صحبت کنیم . دیدم پیشنهاد بدی نیست و با هم قرار گذاشتیم که فردا ( سه شنبه ) با هم بریم خونه شون .

سه شنبه : با یه پیکان راه افتادیم  . من و مدیر و آقای رجبی و آقای کریمی . رسیدیم خونه شون .

باباش یه کارگاه بلوک زنی داشت . خبرشو گرفتیم و از علیرضا پرسیدیم . خیلی برامون حرف زد . از زندگیش و سختی هایی که کشیده بود . پرسیدیم بالاخره علیرضا رو چرا نمی فرستید . گفتند که آخه علیرضا بچه ی حرف گوش کنی نیست . اراده اش ضعیفه و ... اشتباهاتش چندین باره که تکرار شده . برای من که پدرشم اخلاق و ادب بیشتر از درسش مهمه و ...

حرفاش خیلی قشنگ و خوب بود . واقعا اخلاق خیلی مهم تر از درسه . ولی معتقد بودیم واقعا این تنبیه خیلی سخت گیرانه است . خلاصه ما با خصوصیاتی که از علیرضا سراغ داشتیم ، با تاکید بر این که حرفاشو قبول داریم ، ازشون خواهش کردیم فعلا اونو بفرسته و ما سعی خودمونو می کنیم تا این مشکلات از طرف اون تکرار نشه .  ( بابا داغ بودیم ها لیمون نبود چه قولی دادیم ،البته امیدواریم که علیرضا با پشتکاری که داره بتونه روسفیدمون کنه )

بالاخره باباش قبول کرد که اونو بفرسته . ما هم پافشاری کردیم که اگه امکان داره الان با ما بیاد . پدرش قبول کرد وگفت ولی اون کتاب  نداره . پرسیدیم چه طور ؟ گفت که کتاباشو آتیش زده !!!

بعد هم تعریف کرد که چطور کتابای علیرضا رو به دست خودش آتیش زدند و ...

گفتیم اشکال نداره کتاب هم براش تهیه می کنیم . و علیرضا رو با خودمون بردیم مدرسه .

.......

دست همه ی شما دوستایی که زحمت کشیدین و راه حل نوشتین درد نکنه . الهی خدا به همه تون خیر بده .

یا علی
نوشته شده توسط علی منصورسمائی در جمعه یکم اردیبهشت 1385 ساعت 23:18 | لینک ثابت |
JavaScript Codes