تبليغاتX
دل نوشته های یک معلم
دل نوشته های یک معلم
دلم میخواد اون چه که دیدم بهتون بگم
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385
علیرضا (1) ...  

به نام دوست

سلام دوستان خوب

راستشو بخواید من در هفته توی 2 تا مدرسه درس میدم . سه روز یه مدرسه و یه روز یه مدرسه ی دیگه .

مدرسه ای که یه روز درس میدم اسمش شهید مصطفی خمینیه . روزای دوشنبه اونجام . اولین دوشنبه ی بعد عید (14 فروردین ) رفتم مدرسه . تعداد دانش آموزا خیلی کم بود و کلاس تشکیل نشد . ما هم بالاجبار توی دفتر نشستیم و با همکارامون گپ زدیم و ...

دوشنبه ی این هفته که به مدرسه رفتم اسم بچه ها رو یکی یکی خوندم تا رسیدم به اسم یکی از بچه های زرنگ مدرسه " علیرضا ". بچه ها هم محله ایش یک صدا گفتند : " دیگه نمیاد آقا " ( آخه اون از یکی از روستاهای اطراف به اونجا می اومد ) ...

من که از تعجب داشت خشکم می زد گفتم : "چرا ؟ " گفتند باباش نمیذاره بیاد

خیلی ناراحت شدم و تمام روز فکرم مشغول اون بود . از بچه ها شماره ی تلفن خونه شونو گرفتم . با مدیر مدرسه هم صحبت کردم . یه عده از همکارا گفتند که تو حالا پدرشو راضی کنی که امسال بفرستتش سال های بعد چی . اون عاقبت باید با این وضعیت کنار بیاد و...

ولی من حرفشونو قبول نکردم . زنگ زدم . با خواهر و برادرش صحبت کردم ولی پدرش راضی نشد بیاد با من حرف بزنه . خواهر و برادر علیرضا هم می گفتند که ما هر چی به بابامون میگیم قبول نمی کنه .  با خود علیرضا هم حرف زدم تا ببینم چی میگه . اون هم یه کمی حق رو به پدرش میداد ولی خیلی دوست داشت بیاد مدرسه . می گفت توی عید یه کار اشتباهی کرده و پدرش هم به همین خاطر نمیذاشت بیاد مدرسه . ...

شما جای من بودید چی کار می کردید ( البته بقیه ی جریانو چند روز دیگه می نویسم )

 دوست دارم نظرتونو بدونم ...

یا علی

جمعه هجدهم فروردین 1385
13 فروردین ...  

به نام دوست

خویشتن آرای مشو چون بهار

تا نکند در تو طمع روزگار

روز 13 فروردین . شهریار ( استان تهران )

بلیط برگشت به شاهرود با قطار ساعت 21:20

زمان لازم برای رسیدن به راه آهن حدود یک ساعت

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

ساعت حرکت از شهریار به طرف تهران 19

بابا مگه ماشین گیر میاد ... آذری ... آذری  

-         بابا ترافیکه هیچ ماشینی هم نمیره خودتو علاف نکن

-         مگه میشه .. بابا من بلیط دارم ... باید برسم

هر چی ماشین میاد ، تا میشنوه آذری فلنگو می بنده و میره

چند دیقه ای گذشت و من رفتم جلوتر ایستادم .. یه ماشین پیکان مدل نمی دونم چند از رده خارج گفت که شما آخه خونواده اید من می رم . ما هم تشکر کردیم و سوار شدیم .

اولای راه که ترافیک نبود ... گفتیم خدا رو شکر ... یه کم دیگه رفتیم که به ترافیک خوردیم ..

راننده ی ما هم که ادعاش می شد من راننده ی قدیمی ام و هی از پرایدایی که ازش سبقت می گرفتن ایراد می گرفت که اینا الن و بلن ، هوس کرد از گوشه کنارا بره.

خلاصه حسابی خاک های ناقابل رو تو حلقمون کرد . البته خیلی از راننده ها بودن که از این کارا کردند .

هرچند کار خوبی نکرد راننده مون ولی فکر می کنم با این کار حداقل نیم ساعت ما رو جلو انداخت . احتمال این که نرسیم به قطار زیاد بود ولی اصلا نگران نبودم . گفتم اگه قسمت باشه می رسیم . ما که کوتاهی نکردیم . حالا هر چی میخواد بشه حتما خیره دیگه .

وقتی رسیدیم آذری ساعت 21:15 بود به راننده گفتیم بابا جان ما رو می تونی قبل از 21:20 راه آهن برسونی یا نه ؟ گفت من توی 7 دیقه می تونم برسونمتون . ما هم حساب کتاب کردیم دیدیم نمی رسیم . بی خیالش شدیم و با ماشینای گذری رفتیم طرف راه آهن . ساعت 21:29 بود . رفتیم سراغ مسئول بررسی بلیط و گفتیم جا موندیم اونا هم راهنمایی مون کردن طرف خدمات مسافرین .

بعد از حدود نیم ساعت صدامون زدن که ساعت 23:45 قطارمون جا داره . خدا خیرشون بده همینو داشتن . هیچ پول اضافی هم ازمون نگرفتن . ...

رفتیم توی قطار دیدیم بابا قطار درجه ی چند گیرمون اومده . ولی خب از جا موندن که بهتر بوده . ...

با هر سختی که بود رسیدیم .

باز هم خدا رو شکر

سرتونو درد آوردم . یا علی