تبليغاتX
دل نوشته های یک معلم
 

 

سلام

 

خودم می دونم این قدر دعوام نکنین . این دفعه دیگه خیلی دیر شد . شرمنده . ولی قصد دارم منظمش کنم .

 از این به بعد پنج شنبه ها به روزش می کنم ، خوبه ؟

…….. الحمدلله که موافقت کردید .

این دفعه نمی دونم چی بنویسم ولی یکی از همکارامون که این وبلاگو دیده ، میگه که توی وبلاگت از دانش آموزات این همه می نویسی یه حرفی از ما نمی زنی . من هم بهش قول دادم ازش بنویسم وشاید عکسشو هم گذاشتم .

راستی ماه بهمن هم داره تموم میشه و به سرعت برق و باد اسفند هم می گذره و …. سال جدید و بهار و …. واقعا گل گفته اون معصوم ( دقیقا نمی دونم کی گفته ):

فاذا رایتم الربیع فاکثروا ذکر النشور

هر وقت چشمتون به بهار خورد ، یاد قیامت بیفتید. واقعا بهار خودش یه قیامتیه . یه قیامت واقعی .

نظر شما چیه ؟ ………………………………………………………..

خیلی زود رفتم تو حس بهار ، نه ؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی منصورسمائی در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 ساعت 19:47 | لینک ثابت |

سلام

چهارشنبه روز دوازدهم بهمن بود ـ روز ورود حضرت امام به ميهن . البته من از اون ايام چيزی يادم نمياد ولی خب توی سال های بعد از انقلاب که کم کم سن ما بالاتر رفت و چيزی حاليمون شد بيشتر باهاش خو گرفتيم . خانواده هم خيلی تاثير گذار بود .  برادرای بزرگترم که خودشون توی جريان انقلاب بودند و با دوستاشون همراه انقلاب بودند ، هم بی تاثير نبودند .

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

سه شنبه رفتم اداره . از طرف گروه آموزشی می خواستيم بريم بازديد از يکی از مدارس منطقه . ساعت حدود نه و نيم بود که رسيديم به مدرسه ـ درست زنگ تفريح بچه ها . البته من قبلا از همکارام که توی اون مدرسه درس می دادند توصيف بچه های اون مدرسه رو شنيده بودم . بايد از حياط رد می شديم که به دفتر مدرسه برسيم . دانش آموزان هر کدوم يه چيز می گفتند . يکی سلام می کرد و منتظر مي ماند که برگردی و مسخره ات کنه ، يکی ديگه به کيف ما گير می داد و يکی به هيکل و تيپ و ...

خلاصه به سلامت به دفتر مدرسه رسيديم . از معلمان ادبيات کسی نبود و من هم فقط يه بررسی کوچيکی کردم و مشغول نگاه کردن به سوالات امتحانات نوبت اول شدم . کارم که تمام شد ، رفتم توی راهروی مدرسه و به تابلوها و اطلاعيه های روی ديوار نگاه می انداختم . يکی از کلاس ها هنوز معلم نداشت . بچه ها خيلی سر و صدا می کردند و اعصاب آدم را به هم می ريختند .

نزديک در کلاس شده بودم که معلم کلاس از توی دفتر در آمد و وقتی ديد جلوی در کلاس هستم ، فکر کرد می خوام برم توی کلاس . خيلی تعارف کرد که برم توی کلاس و من گفتم مزاحم کلاس تون نميشم . ايشون در جوابم گفتند که مزاحمت چيه ، بفرماييد . من که در معذوريت قرار گرفته بودم قبول کردم و رفتم توی کلاس . صلوات اول کلاس بچه ها و مسخره کردن يه عده از بچه ها با هم قاطی شده بود . بعدش هم يک سکوت کوتاه و شروع دوباره ی حرف ها و شيطونی مجدد بچه ها .

قصد نداشتم عصبانی بشم ولی برای اين که بچه ها رو ساکت کنم بايد يه کاری می کردم . دادی زدم سر بچه هايي که سر و صدا می کردند . خلاصه داد زدنم جواب داد و بچه ها ساکت شدند . از چند نفری درس پرسيدم . البته زياد بلد نبودند . توضيح مختصری راجع به موضوع دادم . دوباره پرسيدم و تقريبا ياد گرفته بودند . ديگه از شلوغ کاری اول زنگ خبری نبود . بعد از اين که کارم تمام شد ، از بچه ها خواستم يه کتاب به من بدهند تا روخوانی کنيم که کسی نداشت ـ البته حق با اونا بود چون اون روز توی برنامه فارسی نداشتند . يکی دو نفر از حفظ شعر خوندند . من هم برای آخر کلاس گفتم حالا من برای شما شعر می خونم . توی کتاب فارسی دوم راهنمايي شعری از شاهنامه است با عنوان " نخستين جنگ رستم " . شروع کردم به خوندن شعر البته به صورت آواز و شاهنامه خوانی . کلاس ساکت ساکت شده بود و همه با تعجب نگاه می کردند . شعر که تمام شد بچه ها شروع کردند به دست زدن . يکی از بچه ها گفت که محرمه . بعد بچه ها صلوات فرستادند . و با گفتن " دوباره دوباره " مرا مجبور کردند که يه قسمت ديگه ی اين درس را هم بخوانم . موقعيت را مناسب ديدم و کمی باهاشون صحبت کردم . گفتم که هر کس به اندازه ی احترامی که به ديگران می گذاره از ديگران احترام می بينه . حرفای من که تمام شد بچه ها صلوات فرستادند و من از کلاس بيرون آمدم .

بازديد ما تمام شد و ما داشتيم برمی گشتيم . زنگ تفريح دوم شده بود. بچه ها توی حياط بودند . ولی با اول بازديد ما فرق می کرد . بچه هايي که توی کلاسشون رفته بودم ، دورم را گرفتند و خيلی خوشحال و راضی بودند و با احترام برخورد می کردند . من هم بهشون قول دادم اگه دوباره موقعيت شد به مدرسه و کلاسشون برم .

احساس خوشايندی به من دست داد . تصميم گرفتم به شما دوستای خوبم هم بگم .

خوش باشيد .  

تا به زودی          

نوشته شده توسط علی منصورسمائی در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 ساعت 18:54 | لینک ثابت |
سلام

قبلا از دانش آموز شیطونم براتون گفتم .

یه روز قبل از عید غدیر بود که مدیرمون اومد و گفت برای عید غدیر مراسم گرفتیم . اگه برنامه ای داشتید میتونید به بچه ها بگید که اجرا کنند . ما که آمادگی قبلی نداشتیم به طور کاملا اتفاقی توی کلاس اول رفتم و به دانش آموزا گفتم کی میتونه نمایش بازی کنه . تعدادی از بچه ها دست بلند کردند و این حسن شیطون ما هم توی اینها بود . مسئولیت این نمایش رو به عهده ی حسن گذاشتم و رفتم بیرون . شاید ۵ دقیقه هم نگذشت که حسن اومد و گفت ما آماده ایم . اولش تعجب کردیم که چطور این قدر زود آماده شدند و بعد به همکارای دیگه ام هم گفتم بیان توی کلاس تا نمایش بچه ها رو ببینیم .

 نمایش بچه ها اجرا شد (به بهترین شکلی که میتونست ) . من هم خیلی خوشحال بودم . همکارامون باور نمی کردند که من با اونا کار نکرده باشم و خودشون این طور بازی می کنند .

نمایش توی مدرسه به بهترین نحو برگزار شد و من خیلی خوشحال بودم . البته به استعداد حسن شیطون خودمون هم پی بردم . قصد کردم اونو با یه مرکز آموزش بازیگری آشنا کنم . شاید هم خودم به فکر ساختن یه فیلم کوتاه با کمک اون بیفتم . برامون دعا کنید .

حسن پسر شیطونیه که من از شیطنتش خیلی خوشم میاد ( برخلاف خیلی از همکارای دیگه ام ) . حسن پدر هم نداره و با مادر و یه خواهر معلول زندگی می کنه . خیلی دلم میخواد از زندگیشون سر در بیارم و به هر نحوی شده کمکش کنم تا درس رو رها نکنه ...  

خوش باشید .

نوشته شده توسط علی منصورسمائی در سه شنبه چهارم بهمن 1384 ساعت 22:12 | لینک ثابت |
JavaScript Codes