یه خاطره از دوران تحصیل
مدرسه مون دو شیفت بود و شیفت های بعد از ظهر نمی شد توی زمستون بدون برق زنگ آخر رو سر کرد . یعنی تاریک می شد و
بچه ها برای فرار از کلاس و تعطیل شدن مدرسه فکرای مختلفی به سرشون می زد . یه وقت کنتور مدرسه رو قطع می کردن ، یه وقت ناز معلم رو می کشیدن و .. هزار جور نقشه و کلک دیگه . یه روز یکی از بچه ها گفت من یه راه حل جدید کشف کردم که عمرا بتونن کشفش کنن . همه منتظر راه حلش بودیم که گفت باشه برای زنگ آخر . همه مون منتظر شدیم که زنگ آخر بشه تا ببینیم نقشه اش چیه . انتظار ما به سر رسید و زنگ آخر شد دیدیم لامپ کلاس رو در آورد و یه سکه ی یک تومنی ( وای تعجب نکنین همون 10 ریالی که خیلی از شما ها ندیدین ، نه دیدین یادتون نمی یاد !!!) داخل سرپیچ گذاشت و لامپ رو بست . وقتی کلید برق رو زدیم کنتور برق پرید . کل مدرسه به تکاپو افتاد که ببینند ایراد از کجاست یه کمی معطل می شدیم ولی می دونستیم به این زودی این قضیه لو نمیره . اون روز تعطیل شدیم . چند روز دیگه هم تونستیم با این نقشه مدرسه رو تعطیل کنیم که بالاخره یه روز یه دوست نابابی پیدا شد و قضیه رو لو داد و ما را که داشتیم درفقدان علمی که این معلمای دلسوز به ما آموزش می دادن هلاک می شدیم ، نجات دادند !!!
امیدوارم آموزنده بوده و خوشتون اومده باشه !!!
هو
دیروز سر کلاس بودیم که محبت کردن و مهربانی با همدیگه مطرح شد . کلی در این باره صحبت کردیم . بچه ها از دوستی هاشون تعریف کردند وچیزای جالبی مطرح کردند .
یه دفعه یاد شعر باباطاهر افتادم که:
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی
ز یک سر مهربانی درد سر بی
با خوندن این شعر یکی از بچه ها پرسید این شعر از کیه ؟ گفتم از بابا طاهر . یکی دیگه از بچه ها پرید وسط حرف ما که آقا این شعر که توش بید بید به کار رفته بیشتر به این می خوره که از شیر فرهاد برره ای باشه !!! و بچه ها کلی خندیدند .
من هم شعر رو روی تخته ی کلاس نوشتم تا این سوء تفاهم حل بشه .
تا به زودی
|
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان |
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان | |
| دل آزرده ما را به نسیمی بنواز | یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان | |
| ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند | یار مه روی مرا نیز به من بازرسان | |
| دیدهها در طلب لعل یمانی خون شد | یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان | |
| برو ای طایر میمون همایون آثار | پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان | |
| سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات | بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان | |
| آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب | به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان |
